|
|
||
سلام.
یه عالمه مطلب نوشتم توی کامپیوترم. اول خواستم همش رو که از چند ماه پیش نوشته ام کپی کنم اینجا ولی الان از صرافتش افتادم. مدتی که می گذره خودم هم حال خوندشون رو ندارم ؛ چه برسه به شما!
گفتنی اینکه الان نروژ هستم. هنور وسایلمون بعد از یک ماه نرسیده و توی خونه نیمه خالی زندگی می کنیم. تنها دارایی آشپزخونه مون یه سری بشقاب زوار در رفته اس و 3 عدد قابلمه. یه آبکش کوچولو هم هست البته!
حالا با اعتماد به نفس کامل دیشب مهمون هم داشتیم! جاتون خالی جوجه کباب درست کردم.
باید بگم اعصابم راحت تره. شب ها راحت تر می خوابم. شدیدا دنبال کار هستم.
کارگرا هنوز مشغول کارن و گاهی فکر می کنم چقدرر دوسشون دارم و وقتی قالم میزارن و نمیان احساس می کنم چقدر ازشون خیلی بدم میاد و می خوام سر به تنشون نباشه.
ماشین هم نداریم و اتوبوسی شدیم. خلاصه که ماجراها داریم و همسر بنده هم اینجور موقعها اصلا صبر و تحمل نداره. یعنی غر زدن های شبانه روزی اونم اضافه می شه و دیگه زندگی خیلی قشنگ می شه.
با همه اینا من خوشحالم که اینجا هستم. یه جورایی هم دارم از زندگی لذت می برم.
دلم برای همتون تنگ شده. به زودی میام پیشتون
واقعیت اینه که خیلی حالم بده. بدتر از هر وقت دیگه ای. چراش برای خودم...
تنهایی دیگه واقعا امونم رو بریده... اونم از نظر فکری.
همین
چند وقته اینجا هوا گرم شده. البته از گرم بودن هم گذشته... می شه گفت جهنمی شده.
سه ماه دیگه بر می گردیم نروژ. راستش اولش خیلی خوشحال بودم. الان که داره به زمان رفتنمون نزدیک می شه؛ یه طوریم. اما خوب همینه دیگه. زندگی یعنی همین.
تو این 4 سالی که نروژ نبودم؛ خیلی چیزای جدیدی یاد گرفتم. جاهای جدیدی رو دیدم و زندگی های مختلفی رو تجربه کردم.
رویهم رفته راضی هستم.
حالا وقتشه یه کار مناسب پیدا کنم و به زندگی عادی برگردم.
تا 6 ماه دیگه مسلما هر روز یه کاری هست و سرم شلوغ خواهد بود. امیدوارم همیشه همینطوری سرم شلوغ باشه.
از شما چه پنهون! می دونم برای مغازه های اینجا دلم تنگ می شه ولی خوب چه کنم...
می خوام بیشتر به اینجا سر بزنم و بیشتر بنویسم. امیدوارم بتونم...
راستی با فوتبال چطورین؟ همسر بنده که جدیدا منتظر کوچکترین فرصته که از کار در بره و بیاد بشینه پای تلویزیون. خوب فوتباله و جام جهانی دیگه... همینه.
الان هم آرژانتین و یونان بازی دارن. برم بشینم پاش...
امشب اینجا کنسرت شجریان هستش. همسر جان رفته و من موندم و دناچه.
فرشته کوچولوی خونه ما خوابیده و من نشستم پای کامپیوتر. گوشی تو گوشمه و کورش یغمایی می خونه: "یادم آید شبی با هم از آن کوچه گذشتیم..."
نمی دونم چرا دلم گرفته. نمی دونم چرا هر کار می کنم بی حوصله ام و نمی تونم مادر خوبی که می خواستم باشم. انرژی ندارم.
دلم می خواد زودتر برگردم نروژ و برم سر کار. سخته که دستم تو جیب خودم نیست. موضوع خودمم. خودم با این قضیه مشکل دارم.
بابا جونم کی گفت اینقدر منو مستقل بار بیاری که عارم بیاد حتی از شوهرم پول بگیرم یا یه مسافرت برم بخاطر عروسی برادرم یا حتی بخوام به برادرم کادوی عروسی بدم.
دیوونه ام؟
من خیلی وقتا به مرگ فکر می کنم. به اینکه چطوری می شه من دیگه نباشم. سعی می کنم تصورش کنم.
امروز داشتم رانندگی می کردم. حالم هم اصلا خوب نبود. یعنی دو سه روزه سرما خوردم و تب هم داشتم.
موقع رانندگی داشتم آهنگ های مورد علاقه ام رو گوش می دادم. یکی دوتا آهنگ هست که دوست دارم تو مراسم ترحیمم بذارن. امروز تصمیم گرفتم یه سی دی بزنم برای مراسم ترحیمم! حالا نگین این چه دیوونه ایه. راستش من از گریه و زاری مدل ایرونی خوشم نمیاد. از سوگواری و لباس سیاه پوشیدن هم همینطور. دلم می خواد اوناییکه میان تو مراسم من بخاطر این بیان که بتونن با شنیدن و دیدن چیزایی که دوستشون داشته ام بازم با من ارتباط برقرار کنن. یه ارتباط دوجانبه شاید. دوست ندارم برای انجام وطیفه بیان. دوست دارم بیان تا یاد من باشن.
از مراسم کفن و دفن متنفرم. شاید در طول عمرم فقط 2 بار تو این مراسم شرکت کرده باشم> مرگ داییم و مرگ پدر یکی از دوستان صمیمی ام که البته بخاطر دوستم و اینکه کنار او باشم رفتم.
زندگی واقعا رسم عجیبیه. میای و می ری. با انبوه مراسم روبرویی و آخرش هم تموم می شی. دو نسل که بگذره دیگه ناپدید شدی.
امروز عصر هم داشتم برنامه Who do you think you are رو نگاه می کردم که میره اصلیت آدما رو پیدا می کنه. فکر کنین اینجا و اروپا همه چی ثبت شده س. از 500 سال پیش! همه می تونن برن ببینن 400 سال پیش پدرجدشون کجا بوده!
بعد فکر کردم شخص من نهایتا 4 نسل بتونم عقب تر برم. اونم تازه با روایاتی که از خانواده شنیده ام.
اینطوریه که افسانه تو کشور ما فراوونه. مثلا پدر بزرگ من می گفت جدشون به بهرام گور می رسیده! (با احترام با من حرف بزنین من شازده هستم
) خوب البته نتیجه گیری شخص من اینه که ما یه جدی داشتیم بنام بهرام. دیگه اون "گور" آخرش بعدا اومده. >:)
تو همین فکرا بودم که دوباره رفتم تو دنیای مرگ. اینکه تصمیم گیری های کوچک من چه تحول عظیمی ممکنه تو نسل های آینده ام ایجاد کنه.
اینکه اگه دیگه نباشم چه فرقی می کنه؟ راستش فعلا فقط نگران دخترم هستم. احساسات دیگران خیلی برام مهم نیست ولی برای دخترم سخت می شه. حداقل تا یه مدتی.
جدی چرا اینقدر دارم به مرگ می پردازم؟
ولی مدتیه خیلی فکرم مشغول شده. تنها منطقی که در مورد مرگ تا حالا تونستم بپذیرم تعریف مرگ در دین زرتشت هستش.
پ.ن: خدا جونم خواهشا تا آخر سریال Lost منو زنده نگهدار. فصل آخرشه می خوام ببینم آخرش چی می شه. اگه تو بهشت (بنازم به اعتماد بنفس بهشت رفتنم!) می شه دنبالش ببینم که دیگه حله!
به امید سلامت برای همه دوستان
امسال چهارشنبه سوری بی مزه ای داشتیم.
فکر کنین یک هفته هوا آفتابی بود بعد دقیقا همین امروز از آسمون بارون می بارید!
خلاصه ما مراسم رو با رفتن به رستوران ایرانی گارسون جشن گرفتیم و آش رشته خوشمزه ای هم خوردیم.
دیشب اصلا نخوابیده بودم و در نتیجه تمام روز با یاری قهوه استارباکس سرپا بودم.
حیف که چهارشنبه سوری برگزار نکردیم... انشالله سال آینده
عکسی که می بینین یکی از دوستان برادرمه در دندونپزشکی. حیفم اومد اینجا نذارمش.
منو که خندوند. امیدوارم دم عیدی لبخندی به صورتتون بیاره.

من عاشق کتاب خوندنم. ولی خوب می دونم وقتی به خوندن می افتم دیگه تا تموم نشه راحت نمی شینم.
فکر می کنم اگه این حس رو به کتاب های درسی داشتم واقعا چی می شد! ولی متاسفانه فقط نسبت به کتابای غیر درسی این حس رو دارم!
کتاب جدیدی که دستمه اسمش "استخوانهای دوست داشتنی" و نام نویسنده اش آلیس سی بولد هست.
چند روزه و شبه که این کتاب تو دستمه و من رو از کار و زندگی انداخته.
کتاب فوق العاده غمیگینی هست. از طرفی ناراحتم که شروعش کردم و از طرفی کتاب خوبیه و دوست دارم بخونمش.
داستان خانواده ای آمریکایی هست که دختر 14 ساله شون کشته می شه و داستان از زبان روح اون دختر و لحظه کشته شدنش شروع می شه. او نظاره گر این جهان و خواهر و برادرش؛ پدر و مادرش؛ مادربزرگش و پسری که ازش خوشش میومده؛ دوستانش؛ همسایه ها و خلاصه اونایی که تو زندگی این دختر براشون مهم بوده هست. داستان تا حدود 10 سال بعد از مرگش ادامه داره و بسیار جالبه و البته دردناک...
این کتاب پر فروش ترین کتاب سال 2002 در امریکا بوده
پ. ن: پاپوش جونم امیدوارم زودتر حالت بهتر بشه.
امروز روز زن است. روز جهانی زن. روزی که بمن زن بودن و دغدغه های زنانگی ام رو یادآوری می کنه.
همیشه با بحث زنانگی و زن بودن اولین تجربه جنسیتی بصورت جدی رو به یاد می آورم:"حجاب" و آنهم از نوع تحمیلی اش. جدا از بحث درست و غلط بودنش به تجربه شخصی خودم فکر می کنم.
اول مهر سال... بذارین حساب کنم... سال 1361
صحنه ای که هیچوقت از ذهنم پاک نمی شه: پدر رانندگی می کنه. من رو صندلی کنار راننده نشستم و تو دست چپم یه روسری کرم رنگ ژورژت مچاله س. مال مادرمه. مادرم حتی نمی خواست به خودش بقبولونه که باید یه روسری هم برای دخترش بخره. به در مدرسه که رسیدیم می خواستم پیاده بشم. پدرم نگاهی به دستم کرد. بدون اینکه حرفی بزنه فهمیدم باید روسری سر کنم. خانم شکیبا - مدیرمون - گفته بود که دیگه باید روسری سرمون کنیم؛ حداقل تو حیاط مدرسه...
روسریم رو سرم کردم. پدرم نگاهم می کرد و لباش رو بهم فشار داد. این حرکت پدرم همیشه نشونه ناراحتیش و نهایت اعتراضشه. سعی می کرد بروم نیاره... اما همون لحظه من احساس له شدن می کردم.
خوشحالی اول مهر با بغضی همراه بود که هیچوقت از زندگیم محو نشد.
من دیگه یه خطر بودم برای اجتماعم و حتی خودم؟ شاید.
اونروز تو مدرسه سر کلاس روسریم رو درآوردم. موهام بهم ریخته بود و الکتریسیته شده بود. دوباره مچاله ش کردم و تو جا نیمکتی گذاشتمش.
تا دو سه سال بعد ازون روز هنوز ساعت های خارج از مدرسه روسری سر نمی کردم.
یه روز عمه ام دفترچه بسیجش رو جا گذاشته بود خونمون و رفته بود. مامانم تا دفترچه رو دید گفت:"بدو اینو ببر بهش بده تا به خیابون اصلی نرسیده. لازمش داشت."
به بیرون دویدم. باد تو موهام می پیچید. به عمه ام رسیدم و صداش کردم. برگشت و ایستاد و با لبخندی نگاهم می کرد. من همچنان تندتند راه میرفتم. بعد از اینکه طبق معمول همیشه قربون صدقه ام رفت گفت:"خوش بحالت! چه بادی به موهات می دادی. "
تو راه برگشت به خونه سعی می کردم بدوم و تا حد امکان موهام رو تو باد ول کنم. چه لذتی داشت... این لذت رو بعد از اونروز دیگه تو هیچ مکان عمومی ای تو ایران تجربه نکردم. خوب بذارین راستگو باشم: بعدها تو دوران دانشجویی؛ تو کوه گاهی اون بالاها که می رسیدیم روسری رو برمی داشتیم و روپوش ها رو کمر می بستیم. ولی خوب با ترس و لرز!
یادمه یه سال تابستان در سن 16 سالگی که شیراز خونه عمه ام بودم کنار دریاچه مهارلو روسری ها رو درآوردیم و همگی وسطی بازی کردیم. لذت عجیبی داشت.
اولین بار که مسافرت خارجی به ترکیه رفتم؛ همون عمه ام همراهم بود. کنار دریا باد موهامون رو نوازش می کرد. موهامون تو دست باد بود و به دوردست ها نگاه می کدیم. بهش گفتم:"راست می گین. خیلی کیف داره آدم آزادانه موهاش رو تو باد ول بده. جلوی ادمای دیگه؛ بدون هیچ نگرانی ای... " نگاهم کرد. براش از خاطره اونروز تعریف کردم... لبخند تلخی زد. مثل پدرم لباش رو بهم فشار داد و دستش رو انداخت دور گردنم. مدت طولانی ای هر دو به دور دستا خیره بودیم و غوطه ور در تجربیات تلخ...
این مطلب واقعا جالب بود. من موندم جریان آدم و حوا آخرش به کجا می رسه! بی بی سی : پختن غذا چیزی است که همه ما بدیهی فرض می کنیم اما یک نظریه تازه حاکیست که اگر پختن را نیاموخته بودیم، نه تنها هنوز شبیه به شامپانزه بودیم، بلکه مثل آنها باید بخش اعظم روزمان را صرف جویدن می کردیم.
اگر به خاطر غذای پخته نبود، یک فرد معمولی باید روزانه حدود پنج کیلوگرم مواد خام مصرف می کرد تا کالری لازم برای بقا را جذب کند.
این یعنی که شش ساعت از روز را صرف جویدن کنیم.
این یک نظر پذیرفته شده است که با ورود گوشت قرمز به رژیم غذایی اجداد ما، مغز آنها رشد کرد و هوششان افزایش یافت.
گوشت قرمز نه تنها باعث بزرگ شدن مغز اجدادمان شد، بلکه همچنین به نیاز آنها در صرف کردن همه وقتشان برای جستجوی غذا برای حفظ انرژی پایان داد.
در نتیجه فرصتی برای ایجاد ساختارهای اجتماعی پدید آمد.
