همین نزدیکیا
|
||
دیروز دندونپزشکی بودم تا بالاخره این تاج رو روی دندونم بذارم. ولی خوب! نشد و سرانجام لثه ام رو جراحی کردم و باید چند هفته ای منتظر بمونم و بعد مراسم تاجگذاری رو برای دندونم انجام بدم.
حالا تا دو هفته قهوه و چای در حد امکان نباید بخورم. در حال حاضر هم برای تسکین درد جراحی همچنان از مسکن استفاده می کنم.
دیروز از دندانپزشکی که برگشتم اینقدر بی حال بودم که اصلا نمی تونستم تکون بخورم. خلاصه به زور خودم رو راضی کردم و یه دوش گرفتم. از اونجاییکه حال سشوار کشیدن هم نداشتم؛ یه گیره سر کوچیک به موهام زدم. دنا که از کودکستان اومد خیلی ریلکس نشست پیش من و نگاهی به موهام انداخت و گفت:"این گیره سر منه! بدش به من!"
من با تعجب گفتم:"عزیزم؛ این مال خودمه!"
یه نگاه شیطنت باری کردو گفت:"خوب می دونی؛ ما باید همه چی رو با هم تقسیم (share)کنیم!"
من:
!
خلاصه که دخترم پاشو جای پای من گذاشته. البته من اینکارا رو وقتی بزرگتر شدم می کردم. تا اواخری هم که ایران بودم از همین ترفند استفاده می کردم. مثلا برای روز مادر و تولد مامانم چیزایی رو که خودم لازم داشتم می خریدم. بعد یواش یواش خودم صاحبشون می شدم. به این می گن آخر بدجنسی!
خوب این دخترک هم حق داره دیگه! ولی سیاستش انگلیسیه! من سیاستم ایرانی بود!
پ.ن: امشب سریال LOST شروع می شه. هورااااااااااا
برای این رولت احتیاج به یه سینی بزرگ دارید...فکر میکنم بزرگترین سایز سینی موجود همون 30 در 40 سانت هست...خلاصه هر چی بزرگتر بهتر...
مواد لازم:
تخم مرغ ۴ عدد
آرد 4/3 پیمانه
شکر 4/3 پیمانه
وانیل مایع 1 قاشق چایخوری اگه پودر دارید نصفش کنید
بیکینگ پودر 1 قاشق چایخوری
توت فرنگی ؛ پودر پسته؛ گردو در صورت تمایل به مقدار دلخواه
طرز تهیه خامه: من اینجا Heavy whipped cream می خرم و با شکر به اندازه ای که شیرین بشه قاطی می کنم. بعد با همزن اینقدر می زنم تا خامه خودش رو بگیره و خوب سفت بشه. بعد می ذارمش تو یخچال و نون رو تهیه می کنم.
طرز تهیه نان رولت:
همه مواد بجز آرد رو بریزید تو کاسه (حتی بیکینگ پودر) و با همزن با سرعت بالا 5 دقیقه بزنید.
اینقدری که می بینید حجمش 2 برابر شده.و حسابی سفید شده ؛ آرد رو اضافه کنید. خوب هم بزنید که آرد مخلوط شه. نترسید اگه خوب بهم بزنید هم پفش نمیخوابه. بعد فر رو روی 400 درجه فارنهایت گرم کنید و مواد رو روی سینی تون که روش کاغذ wax یا آلومینویم (با اسپری روغن کمی چربش کنید) پهن کردید، بریزید و یکنواختش کنید. به مدت 8 دقیقه بزارید طبقه وسط. اگه کم بود 1-2 دقیقه هم اضافه کنید تا روش قهوه ای بشه.
وقتی نون تو فر هست یه آلومینیوم دیگه بردارید و یه کم با اسپری روغن چربش کنید (حالا با هر چی..مهم اینه که یه ذره چرب باشه) اما سعی کنید با یه دستمال چربی اضافه رو بردارید. بعد که نون حاضر شد از دوطرف آلومینیم بگیرید و از سینی در بیارید..با چاقو گوشه های نون رو جدا کنید و همونطور که داغه روی اون یکی آلومینیم که حاضر کردید برگردونید و آلومینوم رویی رو جدا کنید (همونی که تو فر رفته بود) بعد همچنان که داغه با همون آلومینیوم زیری محکم لولش کنید. اگه اولین باره از عرض لول کنید که راحتتره.(اگه از کاغذ چرب یا کاغذ WAX استفاده می کنین نیازی به چرب کردن نیست)
بذارید حسابی خنک بشه و اونوقت میتونید بازش کنید با احتیاط که پوست روی رولت خراب نشه...اون پوست قهوه ای که تو عکس می بینید. بعد خامه تون رو آماده کنید و بمالید روش.. در صورت تمایل توت فرنگی فاچ کنین و در قسمتی که لوله کردن رو ازونجا شروع می کنین قرار بدبن. روی کیک رو با سلیقه خودتون تزیین کنیدو حداقل 8 ساعت بزارید تو یخچال...هر چی بیشتر بمونه خوشمزه تر و نرم تر می شه. نوش جونتون.
پ. ن: این نون به هیچ وجه خشک نمیشه و کاملا نرمه.
مرسی پرستو جونم منو به یه بازی دعوت کردی که از چه آقایون خوش تیپی خوشم میاد. شرمنده که دیر دیدم:
خوب همسر و ول می کنیم و می ریم سراغ دیگران.
1. ساویر در سریال گمشدگان
2. بیل گیتس (ببینین من فقط ظاهر برام مهم نیست)
3. اوباما
4. سمپراس تنیس باز قدیمی
5. Liam Neeson
سعی کردم با دوستان تداخل نداشته باشه. اما خوب اولی دیگه هیچ جوری نمی شد نادیده گرفته بشه
پ.ن: بفرمایین رولت!
پ.ن: امروز 2 تا پست گذاشتم. بیا پاپوش جان. دیگه نگی دیر آپ می کنما!
بچه که بودم؛ شب ها موقع خواب رویا پردازی های مختلفی می کردم. گاهی تو رویاهام پدرم قناد بود و گاهی اسباب بازی فروش! اونوقت تو رویاهای بچگی بعد از اینکه مغازه اش تعطیل می شد من می رفتم تو مغازه و دلی از عزا درمیاوردم. البته بعد از مدت کمی به این نتیجه رسیدم که بابای من می تونه دوتا مغازه کنار هم داشته باشه. یه قنادی و یه اسباب باری فروشی که من گیج نشم و می تونستم بعد از تعطیل شدنشون هم بازی کنم و هم کیک و بستنی برام سرو بشه (توسط کارمندانش لابد!)
خلاصه مدت ها تو این رویا بودم که بالاخره به نتیجه رسیدم که این رویا به نتیجه نمیرسه. خوب دیگه سنم هم بالاتر رفته بود. اونموقع فکر می کردم:" خوب! هنوز هم دیر نیست! با یکی ازدواج می کنم که اینکاره باشه." البته دیگه از صرافت اسباب بازی فروشی افتاده بودم. اما قنادی... خوب فرق می کرد!
اصلا دوست نداشم خودم قناد بشم. چرا؟
چون من باید آدم مهمتری می شدم! دیگه وقت نداشتم که قناد بشم! بعد هم اونطوری کیف نداشت!
دردسرتون ندم. اونهم نشد. یعنی شوهرم قناد از آب درنیومد که هیچ! یکی از خودم بدتر بود.
هر وقت بستنی و کیک می خوریم همیشه تندتند مال خودش رو تموم می کنه و بعدش یه جوری با حسرت و تمنا به بستنی و کیک من نگاه می کنه که رسما تو گلوم گیر می کنه.
برای همین مجبور شدم آستینام رو بالا بزنم و خودم دست بکار بشم.
دیروز برای دومین بار رولت خامه ای درست کردم. بر عکس دفعه اول خیلی خوب دراومد و دلی از عزا درآوردیم.
البته شمایی که تو ایران هستین شاید براتون خیلی لطف نداشته باشه. چون سه سوت از قنادی می شه خریدش.
البته اینجا هم یه قنادی شبه ایرانی هست. ولی چون زیادی گرونه تحریمش کردیم.
خلاصه بفرمایید رولت خامه ای.
به زودی عکسش رو می ذارم و می نویسم چطوری درستش کردم! چون این پست طولانی شد میذارمش برای دفعه بعد.
من برم چای بذارم و شیرینی میل کنم.
خواندم:
"آیا میدانید چرا ما ایرانیها به ذرت بو داده میگوییم چُسِ فیل؟ حتماً خیلی چیزها به ذهنتان میرسد، اما صبر کنید خیلی پیچیدهاش نکنید. اولین ذرت بو دادههایی که در ایران به فروش میرسید محصول کارخانهی آقای چستر فیلد بود. ما ایرانیها هم که در کوتاه کردن و از سر و ته اسمها زدن استادیم، رفته رفته واژهی چستر فیلد را به چُسِ فیل تقلیل دادیم!!! بیچاره آقای چستر فیلد!!! اما خوب است این را هم بدانید که فرهنگستان زبان فارسی واژهی مناسب برای ذرت بوداده را گُلْ بلال انتخاب کرده است. حالا این به سلیقهی شما بستگی دارد که هنوز هم بخواهید به ذرت بو داده بگویید چُسِ فیل یا از این به بعد به جای این واژهی نادرست میگویید گُلْ بلال؟!!! یا شاید هم همان ذرت بو داده را بیشتر میپسندید!"
اما در
مجله های دوره رضاشاه و اوایل دوره محمدرضا شاه رو ورق بزنید، دلیلش دستتون میاد: اسم این محصول اولش «چه سفید» بوده، توی تبلیغها می نوشتند «ذرت چه سفید، با نمک و مفید»...
این آقا فکر کنم به قضیه «آدامس» و کارخانه «آدامز» نگاه کرده و این راه حل به نظرش آمده. اولا" که ذرت بوداده که "کارخانه" نداره که آقای چسترفیلدی داشته باشه! ذرت بوداده رو قبلا" توی همین قابلمه های بزرگ درست می کردند و توی قیف هایی که از روزنامه درست شده بود می فروختند. بعد هم من دوست دارم منبع ببینم که کارخانه ای به اسم چسترفیلد بوده که این محصول رو درست می کرده! حالا مدرن شده، مردم چسفید بسته بندی شده می خرند... اسمش هم چون «بی ادبی» بوده، شده پاپ کورن... چسفید آقا جان، چسفید!
زن در ایران، پیـش از این گویی که ایرانی نبود
پیــــشهاش جز تیرهروزی و پریشــــــانی نبود
زندگی و مــــرگش اندر کنج عزلت میگذشت
زن چه بود آن روزها، گــــر زان که زندانی نبود
کس چو زن، انـــدر سیاهی قرنها منـــزل نکرد
کس چو زن، در معبــد سالوس قــربانی نبود
در عدالتخانـــــهی انصاف، زن شاهـــد نداشت
در دبستان فضیـــلت، زن دبستـــــــانی نبود
دادخواهیهـــــای زن میمانــد عمری بیجواب
آشکارا بـــــــود این بیــــــداد، پنهـــــــانی نبود
بس کســـان را جامه و چوب شبانی بود، لیک
در نهــــــــادِ جمله گـــرگی بود، چــوپانی نبود
از بــــــرای زن به میــــــدا ن فــــراخِ زنــــــــدگی
ســرنوشت و قسمتی، جز تنگ میــدانی نبود
نـــــور دانـش را زچشم زن نهـــان میداشتند
این نـــــدانستن ز پستی و گرانجـــــــانی نبود
زن کجــا بافنــده میشــد بینخ و دوک هنـــر
خـــــــرمن و حاصل نبـــود آنجا که دهقانی نبود
میـــوههای دکّـــهی دانش فراوان بــــود ، لیک
بهــــــــر زن هــــرگز نصیبی زین فـــــراوانی نبود
در قفـــــــس میآرمید و در قفس میداد جان
در گلستــــان، نام از این مـــــرغ گلستانی نبود
بهـــــــر زن، تقلیـــد تیه فتنه و چـــــاه بلاست
زیـــــــرک آن زن کاو رهش این راه ظلمانی نبود
آب و رنـــگ از علم میبایست شــــرط برتری
بـــــــــا زمـــــــرّد یاره و لعل بـــــــدخشانی نبود
جلوهیصدپرنیان ، چونیک قبایساده نـیست
عـزت از شایستگی بود، از هوســــــرانی نبود
ارزش پوشنده، کفش و جامــــــه را ارزنده کرد
قــــدر و پستی، با گـــرانی و بـــــه ارزانی نبود
ســــادگی و پاکی و پرهیز، یک یک گــــوهرند
گــــــوهر تابنـــــده، تنهـــــا گوهـــــر کانی نبود
از زر و زیور چه سود آنجا که نــــادان است زن
زیـــــــور و زر، پــــردهپـــــوشِ عیب نادانی نبود
عیبها را جامهی پرهیز پوشاندهست و بــس
جامـــــــهی عجب و هـــ وا، بهتر ز عریانی نبود
زن سبکساری نبیند تا گـرانسنگ است و پاک
پـــــاک را آسیبی از آلــــــوده دامـــــــانی نبود
زن چو گنجور استو عفت،گنج و حرصو آز،دزد
وای اگـــــــر آگـــــه از آیین نگهبــــــــــانی نبود
اهـــرمن بر سفرهی تقو ی نمیشد میهمــــان
زان که میدانست کان جا، جای مهمانی نبود
پا بــــــه راه راست بایــــد داشت، کاندر راه کج
تـــــوشهای و رهنمـودی، جــــز پشیمانی نبود
چشم و دل ر ا پـــرده میبایست، امـا از عفاف
چــــــادر پـــــــوسیــــــده، بنیاد مسلمانی نبود
خسروا، دست تـــــوانای تــــو، آسان کــــرد کار
ورنـــــــه در این کـــار سخت امیــد آسانی نبود
شهنمیشد گردر این گمگشتـــه کشتیناخدای
ســــــاحلی پیـــــدا از این دریــای طوفانی نبود
بایـــد این انـــوار را پروین بـــــه چشم عقــل دید
مهــــــر رخشان را نشایـــــد گفت نــورانی نبود
با من قهره! چرا؟
خوب حق داره. باعث شدم شیشه ماشینمون بشکنه.
داستان اینطوری شروع شد که مثل هر روز صبح دنا رو بردم مدرسه. تو پارکینگ مدرسه که البته تا حد زیادی خصوصی هست؛ پارک کردم و دنا رو بردم تو که تحویل بدم.
خوب! اشتباه من اینجا بود که کیفم رو گذاشتم تو ماشین و در رو قفل کردم. دنا رو که داشت خودش رو لوس می کرد که مدرسه نمی خواد بره و خسته است و کلاه هم نمی خواد بذاره رو بغل کردم با اون وزن. کیفش هم تو دستم و بردم گذاشتمش تو مدرسه.
در همین کمتر از 1 دقیقه (جدی می گم) یه ماشین در کمین دور زد؛ شیشه ماشین رو شکست و کیف منو برداشت و برد!
فکر کنین مدیر مدرسه و دو نفر دیگه هم تو دفتر بودن!
اولش واقعا شک بودم. یعنی هنوزم هستم! ممکن بود اگه زودتر می رفتم بیرون اسلحه هم روم می کشیدن!
اینجور وقتا اولین مساله من اینه که همسر گرامی عکس العملش چیه!
تا پلیس بیاد کمی نفس عمیق کشیدم. واقعا تو عمرم اینقدر نترسیده بودم. تمام کارت ها و تصدیق و موبایل و کلید خونه و... هم تو کیفم بود.
به بیشترین حد ممکن تعادلم رو حفظ کردم.
بیشتر ترسم ازین بود که حالا طرف آدرس منو هم داره!
بهرحال در عرض همون چند ساعت اول قفل خونه عوض شد؛ سیم کارت موبایل و همه کارتا کنسل شد و البته همه اینا با زحمت همسر گرامی. امروز هم رفتم گواهینامه موقت گرفتم.
امروز از شدت حالت تهوعی که همه روز داشتم اصلا هیچی نمی تونستم بخورم. ساعت 3 یه ساندویچ کوچولو خوردم.
بعد با دوستم که واقعا تمام روز لطف کرد و منو اینور و اونور برد که شرمنده اش شدم برگشتم خونه. سریع یه شام گذاشتم.
امروز رفتم سیم کارت رو خودم بگیرم که مثلا باری از رو دوش همسر که از دیروز کلی افتاده تو دردسر؛ برداشته باشم که دیدم انگار عصبانی شده که چرا من اینکارو تنهایی انجام دادم!
واقعیت اینه من می خوام خودم کارام رو انجام بدم. برای اینکه اون دانسته و ندانسته منو ضعیفه می دونه و این طرز فکرش سالهاست آزارم می ده. برای همین دوست ندارم بهش تکیه کنم. دوست ندارم همش برام تصمیم بگیره.
گاهی فکر می کنم واقعا برای اونم سخته لابد! که من دوست دارم تا حدی استقلال عمل داشته باشم.
با همه عذاب وجدانی که بخاطر بی احتیاطی دارم و نسبت به همسرم هم عذاب وجدان دارم و ازش ممنونم که بالاخره برای این اتفاقی که افتاده شک بیشتری به من وارد نکرد؛ اما کاملا توقع دارم یه حدی رو هم حفظ کنه.
نمی دونم! شاید هم من فمینیست هستم!! که میگم من یه انسانم و خوشم نمیاد برای ساعت خرید کردن و... ام هم یکی دیگه تصمیم بگیره.
خوب... دلم گرفته و نیاز به تکیه گاه هم همیشه داشته ام. ولی...
یه اعتراف:
هنوز تو شوکم و هنوز می ترسم. احساس ناامنی ای که این یک ساله داشتم الان چند برابر شده.
همیشه از محله مدرسه دخترم تا حد زیادی می ترسیدم ولی به روی خودم نمی آوردم. همش حس مس کردم جای خوبی نیست.
نمی دونم! از اول باید یه مدرسه دیگه می ذاشتمش. البته چند وقته عزمم رو جزم کردم و می خوام بره یه مدرسه دیگه
خوب خالی شدم فعلا. برم دختر رو بخوابونم...
فیلم "بادصبا"این فیلم اثر یک فیلمساز فرانسوی به نام آلبرت لاموریس است که در سال۱۹۷۰تکمیل شد. وی در یک سانحه هلی کوپتر در سد کرج کشته شد. فیلم که نامش باد صبا است هیچ وقت در ایران به اکران نرفت. البته وزارت فرهنگ و هنر آن زمان درساختن این فیلم لاموریس را پشتیبانی کرد.
۸۵ درصد صحنه ها از بالا توسط هلیکوپتر گرفته شده که به آن جاذبه بخصوصی میدهد. رقص زنان شالی کار شمالی در انتهای فیلم بسیارطبیعی و زیبا هست. فیلم بسیار نوستالژیک است و مدت آن ۷۰ دقیقه است.
عاشورا حسین بود و ابوالفضل. علی اکبر و علی اصغر. زینب و زین العابدین؛ حر و شمر.
سالها شنیدیم از مردن ابوالفضل که می خواست برای بچه ها آب ببرد. سطلی داشت در دست و بر اسب می تاخت. دستش راقطع کردند؛ پس او با دست دیگر ظرف آب را گرفت؛ آن دستش هم قطع کردند، با دندانش ظرف را گرفت و همچنان می تاخت!!! به ناچار سرش را زدند.
نمی دانم چرا این داستان ها باورشان اینقدر سخت است.
یاد سالای دبیرستانم می افتم که این شبای تاسوعا و عاشورا رو به تکیه محلمون می رفتیم و کمک می کردیم. یادمه مسجد تازه تاسیس محله همیشه خالی بود چون متدینین محل عقیده داشتن اون مسجد (کنار پارک ساعی) خونه غصبی آقای ساعی بوده و نماز توش باطله. بنابراین کسی از اهالی محل اونجا به مسجد نمی رفت. همه می رفتن تکیه زندی یا مسجد شفا تو یوسف آباد. دسته ها هم جالب بودن. تو اون ایام پدرم ما رو می برد آذربایجان برای اینکه دسته ببینیم. البته وقتی بچه بودم چند سالی هم تو اون محل زندگی می کردیم. دسته های عزاداری و بلند کردن علم و کتل خیلی حالب بود. تعزیه های خیابانی... همه و همه جالب بودن و واقعا حالت یه کارناوال رو داشتن. اما عجیب اینکه هر چه بزرگتر می شدیم؛ این نمادها و عزاداری ها رنگ می باختند و دیگه اون هیجان و گرما کم شد. انگار دیگه از دین و ایمان و اسلام کمتر خبری بود. دسته های عزاداری بچه های زنجیر زن بودن و پشت دسته ها هم مادران این بچه ها به هوای مواظبت از بچه راه می رفتن. اما خوب دسته که بر می گشت برای خوردن ماشاالله جمعیتی بود که می اومد! بنظر من خجالت آور بود! بیشتر همه در تکاپوی قیمه امام حسین بودن تا ماجرای کربلا!
از همه اینا که بگذریم تحلیل شخص من از واقعه عاشورا این است که وجود امام حسین یک فرصت طلایی در دست ایرانیان بود که با کشته شدنش از میان رفت. و این فرصت از دست رفته دست کم هزار سال است که اینگونه توسط هر نسل یادآوری می شود.
کاش روزی باشد که برای آزاد شدن و آزادگی مجبور به رویارویی با مرگ نباشیم.
زرتشت شخصیت جالبی است. نه اطلاع دقیقی از مکان تولد او هست و نه اثری راجع به سال دقیق مرگ او.
او در چهل سالگی در کوه اشیدرنه به پیامبری مبعوث شد و اولین کسی که به او ایمان آورد پسرعمویش میدیوماه بود.
اما او در 6 فروردین به دنیا آمد و در 5 دی ماه هنگام نیایش با 72 تن از یارانش کشته شده است.
می گویند آرامگاه او همان مزار شریف است.
برای آنکه مطلب کپی نکنم به این لینک سری بزنید. بسیار جالب است.
اما جدا از همه اینها این عدد 72 برای من سواله! زرتشت و 72 تن! امام حسین و 72 تن! بهشتی و 72 تن! و حالا جنبش سبز و 72 تن!
بقول حافظ هم:
"جنگ 72 ملت همه را عذر بنه
چون حقیقت ندیدند ره افسانه زدند"؟
و عجیب اینکه مرگ زرتشت مقارن است با شب تولد مسیح!
فکرای عجیب می زنه به کله ام این آخر شبی.
بهرحال این پیامبر برای من یک الگو هست. الگوهایش عبارتند از: تحمل مخالفان و دیگر عقاید. شاد بودن و شاد زیستن. کار کردن و آباد کردن. مهم بودن تصمیم گیری فرد برای انتخاب راه درست و غلط. دروغ نگفتن. با زنان و مردان یکسان برخورد کردن. عدم تعیین تکلیف کردن برای پیروان و ندادن وعده وعیدهای عجیب و غریب...
می رم از نیایش های گاتهاش بخونم و بعد هم برم بخوابم...
روحش شاد این مرد بزرگ. روح همه انسان های آزاده و بزرگ شاد
